کاش می شد همين الان تلفن رو برمی داشت.
بهم زنگ می زد و می گفت که امشب با هم باشيم.
می رفتيم افطار می کرديم. بعدش در يک پارک، در حالی که دستم رو می گرفت باهم قدم می زديم.
يا روی يک صندلی می نشستيم، حرف می زديم.
و در آغوش می گرفتمش و دزدانه می بوسيدمش
و...
1389-05-25, 11:26:01
بهنام اسلمی
سلام غریبه
پاسخ دادنحذفمن تصادفی وارد صفحه تو شد ولی از متنی که نوشته بودیخوشم اومد ، چون خودم شاعرم میتونم حس عجیبی رو که تو متنت هست درک کنم.
دوست دارم بدونی که من الان سه سالی میشه که با این کلماتی که نوشتی زندگی میکنم
همیشه سعی کن خودتو خالی کنی چون یه زمانی میشه که آدم از تو میپوسه و فقط خودش خبر داره.
"به سحر نام توام بار دگر یاد آید
از غم هجر تو در دل غم فریاد آید
بادکویت که بسویم بوزددر همه روز
توندانی که چه اندوه ازآن بادآید
غم بودهمسفرم از سر هجران تو لیک
از سر یاد وصالت دل من شاد آید"
تقدیم به دوست ناشناسم.
از طرف احمد محمد حسینی-آسف
ahmadmohammadhosseini@yahoo.com