ديروز سرکار روز شلوغ و خسته کننده ای بود.
بعد از کار با حامد و جمال رفتيم پارک پرديسان. حسام بهم پيامک داد که می خواد منو ببينه و گفتم اگه می تونه بياد پرديسان.
وقتی رسيدم حامد و جمال رفتن ورزش و منم رفتم اول بادباک بازی های مردم رو ديدم، بعد رفتم يه جا نشستم تا يه کتاب جديد بخونم.
حسام هم زود اومد و شروع کرد به گفتن خاطره های سفر دادشش و دوقلوها. بعد از يک ساعت رفتيم همونجا جوجه خورديم و چای و...
بعدش هم حامد منو رسوند خونه. تا رسيدم بهناز پيشنهاد خوردن بستنی داد و من به شدت استقبال کردم. و بعدش هم سريع خوابم برد.
ديروز دائما اين آهنگ رو گوش می کردم: ماند از آن شب ها بر لب ها...
دارم ديوانه می شم. يعنی کجاست؟ حالش خوبه؟ با کيه؟ اوضاع محل کارش چطوره؟ شاده؟ يعنی دلش تنگ شده؟ هيچ وقت حتی در بدترين شرايط اينقدر طولانی ازش بی خبر نبودم. کاش...
1389-01-19, 11:42:43
بهنام اسلمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر