سه شنبه، ظهر رفتم ماموريت، و تا ساعت 5 طول کشيد. بعدش رفتم و نشستم تو بولوار کشاورز. تو اونجا خاطره های زيادی دارم. هميشه بعد از اينکه چيزی يا کسی رو از دست می دم يا خيلی غمگين می شم دوست دارم رو يکی از نيمکت های بولوار بشينم تا مردم و خيابون رو تماشا کنم و...
آخرين بار وقتی گفتند مينا خانم نيست رفتم اونجا و اين بار وقتی که تو نيستی.
ساعت 8.5 اينا خونه بودم و خواب.
چهارشنبه، سرکار، خواب
پنجشنبه، خواب تا الان
1389-01-26, 16:12:14
بهنام اسلمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر