اين چند روز


شنبه، يک روز معمولی، يکی از بچه ها استعفا داد. دور از انتظار نبود. ناراحت نيستم چون مطمئنم فرصت های بهتری وجود خواهد داشت. تا ساعت 8 سرکار بودم. بعدش هم خونه خاله اشرف شام. زود رفتم خونه تا بخوابم.

يکشنبه، روز پرکار و سخت. يکی از بچه های ديگه هم استعفا داد. عصر هم ساعت 6 رفتم پيش شاگردهای جديدم. خيلی خوب بودند. شاد و آماده ی پذيرش. نمی دونستم بهت SMS بزنم يا نه. اما بالاخره زدم. حسام گفت بيا پيشم. رفتم اما ديدم با ساکش هست و می خواد بره فوتبال. يه 5 دقيقه پيشش بودم. ساعت 9 تا 11.5 شب فقط فکر کردم. و آخرش يک فلافل توپ زدم.

دوشنبه، اندازه ی يک دنيا کار کردم. و عصر با حامد برگشتم خونه. حسام گفت کارم داره و ميآد دم خونه. در حال رفتن به پارک بود که SMS داد که بالاخره Advertise شد. وای چقدر هيجان انگيز بود. کاش باهم بوديم و باهم جشن می گرفتيم. بهت افتخار می کنم.

سه شنبه. تازه داره شروع می شه.



1389-01-24, 08:22:05
بهنام اسلمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر