پنجشنبه گذشته پاشدم رفتم سرکار. تا ساعت 6 اينا اونجا بودم و بعدش هم راه افتادم برم عينکم رو بگيرم. به حسام هم پيامک زدم و گفت که ونک هست و ميآد باهام.
آره، عينکم درست شده. گرفتمش و با اومدن طوفان رفتيم تو پايتخت که تو زنگ زدی. هول شدم. نفسم بند اومد. مطمئن نبودم که تويی. برداشتم. حرف زديم اما توان خداحافظی کردن نداشتم. بعد از تمام شدن حرف هامون...
شام به زور حسام و هانيه رفتم خونشون.
جمعه ساعت 10 اينا رفتيم ميدون قزوين دنبال پنل ضبط که نبود. حامد گفته بود ناهار بريم ديزی بخوريم. منم رفتم دنبالشون. به حسام گفتم بيا سر سردار. به جای ديزی سر از قيطريه درآورديم. همونجا که يکبار در صف طولانی پيتزا خورديم و زياد خوش نگذشت. اين دفعه هم خلوت بود و هم غذاش بد نبود. اما باز زياد خوش نگذشت.
بعدش هم رفتيم تو پارک قيطريه، زيرانداز انداختيم و نشستيم چای و تخمه و ميوه که شيرين آورده بود رو خورديم. تا اينکه باران و طوفان نگذاشت بيشتر باشيم.
حامد يه نظريه جالب داشت. اينکه آدم به جای بچه دار شدن يک سگ کوچولوی پشمی بخره. نه بزرگ می شه. نه خونه می خواد و نه جهاز. نه مدرسه، نه ماشين. نه اينکه بترسی تنها بشه کسی رو بياره خونه. و نه اينکه اگه بميره بخوای خرج کفن و دفن بدی و اينکه هيچ وفت سيگاری و معتاد نمی شه.
البته بعدش هم گفت گوسفند باز بهتر از سگه.
ساعت 5 اينطورا خونه بودم و ساعت 9 خواب. تماس شب خواب سگ و گوسفند می ديدم.
1389-01-21, 10:21:35
بهنام اسلمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر