ديروز روز عجيب و سختی بود. از کی شروع شد؟ از همون دقايق اوليه بعد از نيمه شب. بعد عينک، بعد ماشين. بعدش هم کلی کار تو شرکت. ساعت 7 اينا بود که با حامد راه افتاديم و تو راه کلی تخمه خورديم و حرف زديم.
بعضی وقت ها صدای حامد رو نمی شنيدم، تخمه رو نگه می داشتم. فکر می کردم تلفنم زنگ می خوره. بعدش که به خودم ميومدم به تخمه خوردن ادامه می دادم و سعی می کردم حرف های قبلی حامد رو حدس بزنم. بعضی وقت ها يک مکث می کردم که بايد يه زنگ بزنم که باز بعد از چند ثانيه مکث به تخمه خوردن ادامه می دادم. نمی دونم همش منتظر يه چيزی بودم. اينکه يا زنگ بزنم يا زنگ بزنه.
و بعد هم رفتم خونه حامد و شيرين و بعد از نوشيدن يک آبميوه خارجی که نمی دونم اسمش چيه رفتيم رستوران نزديک خونمون و برگشتيم. شيرين بهم يک بسته شکلات خوشمزه داده که يادم رفته بيآرم شرکت بخورم.
وقتی رسيدم خونه به موبايلم نگاه کردم. گرفتم دستم و تا صبح راحت خوابيدم. مدت ها بود که يه اينجور خوابی نداشتم.
1389-01-18, 07:33:18
بهنام اسلمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر