سرد، تاريک. ساعت 10 شب. تهران، ونک
صدای اول:
وای اين پليورها خيلی خوشگلن... آقا چند.... 102 هزار تومان. خيلی خوبه من دو تا رنگش رو بر میدارم.
نگاه دوم:
پسر بچه 10 ساله: خانم میشه يک دونه از اين فالها ازم بخريد؟ تو رو خدا اگه 20 تا نفروشم نمیتونم برم خونه.... {راست میگفت، چون از ته دل گريه می کرد}
برداشت آخر:
{ }
1386-09-14, 10:00:00
بهنام اسلمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر