امروز، يک روز ديگر


ديروز، يک روز خوش:

ساعت 3 صبح که از خواب پا شدم به فکر اين بودم که سجاد در حال رفتنه! به اين فکر می‌کردم که اون چه دوستی برای من بود و من چه دوستی برای اون و خجالت کشيدم.
ساعت 8:30 صبح هرکاری می کردم تا پروژه رو بتونم پرينت بگيرم نمی تونستم! صفحه‌هاش بهم می‌خورد! در انتظار از دست دادم 20 نمره و يک ترم اضافه‌تر داشتم ديوانه می‌شدم.
ساعت 9 صبح بلند بلند با يکی از همکارام دعوا کردم و بی‌تقصير حرف شنيدم.
ساعت 10 صبح فهميدم Mail Server و MySQL Server با هم خراب شدند!
ساعت 11 صبح يادم افتاد پول موبايل و تلفن خونه رو ندادم.

ساعت 12 تصميم گرفتم کلاس نرم و ببينمش.

ساعت 15 يکی از بچه‌ها رو دعوا کردم. سرسنگين شده و باهام حرف نمی‌زنه!
ساعت 16 رئيسم حرف زور می‌زد و مجبور بودم بگم چشم.
ساعت 16:30 يادم افتاد که امروز روز مهمی برای عليرضا بوده!

ساعت 17:30 ترافيک و استرس دير رسيدن اعصابمو خورد می‌کرد.
ساعت 18:10 فهميدم واقعا موهام مشکل داره! فهميدم با اين موها هيچ کس نيست!
ساعت 19:20 بدترين شام عمرم رو خوردم.
ساعت 20 مجبور بودم کسی رو که دوستش دارم، هرچند درکنارم بود، نتونم ببينم. عوضش خيابون‌هايی رو ببينم که دوستشون ندارم.

ساعت 20:30 از سرما يخ زدم.
ساعت 22:45 جلسم تموم شد و قرارداد همونجوری بسته شد که خودشون می‌خواستند!
ساعت 23 حسام SMS زد. گفته بود بهنام جان حالت خوبه؟ اوضاع رديفه! علم غيب داره، هميشه می دونه کی بدم که بپرسه! جوابشو ندادم.
ساعت 23:10 دلم برای هانيه تنگ شد!
ساعت 23:15 بالاخره ماشين گيرم اومد.

ساعت 23:30 تو خيابون مورد علاقم، وليعصر، در حاليکه تو تاکسی نشسته بودم به اين فکر می‌کردم.
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق، آرام شود، بديدمو مشتاق‌تر شدم.



1386-11-05, 10:00:00
بهنام اسلمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر