شماره


ديشب!
من اونقدرها هم بی‌جنبه نيستم اما واقعا داشت منو نگاه می‌کرد. هر بار که يک لقمه از شامم رو می‌خوردم و سرم رو بر می‌گردوندم باز می‌ديدم که داره نگام می‌کنه.
صورت خوشگلی داشت، نگاهی مهربون. موهاشو خيلی با سليقه و خوب درست کرده بود. معلوم بود که مدت‌ها وقت برای رسيدن به خودش صرف می‌کنه. شال قهوه‌ای که به صورتش خيلی می‌يومد. اما بسيار نجيب و در عين متانت و وقار بود.

گفتم بچه‌ها اين دخترو نگاه کنيد تنها نشسته و داره شام می‌خوره. عليرضا گفت ما رو نگاه نمی‌کنه تو رو نگاه می‌کنه. گفتم نه بابا.
عليرضا گفت چيز خوبيه ها برو بهش شماره بده. حسام لب و لوچش رو تکون داد و گفت بهنام می‌گه دختری که تو خيابون شماره می‌گيره به درد نمی‌خوره... منم نيشم باز شد و گفتم اينجا رستورانه و نه خيابون.
گفتم واقعا برم شماره بدم؟ آخه اين دختر عجب دختر خنگی بايد باشه که داره به من نگاه می‌کنه؟

هيجان تمام وجودمو گرفته بود. گفتم چه کار کنم و روبرو شدم با کلی پيشنهاد. هانيه می‌گفت می‌خوای من برم شماره بدم. عليرضا می‌گفت شمارت رو بنويس رو کاغذ بنداز تو بطری نوشابه و براش پرت کن. حسام پيشنهاد بهتری داشت. می‌گفت برو به خانم بگو دوستت دارم و بعد ازش بخوام که عروس مامانم بشه!

بعضی موقع‌ها خالی از اعتماد به نفس می‌شدم و بعد با يک نگاه پر از مهربونی که به من نگاه می‌کرد، تمام وجودم رو می‌لرزوند.
شامش تموم شد. دقيقا 3 تا ميز با ما فاصله داشت. دوست نداشتم بهش شماره بدم. گفتم می‌رم و باهاش حرف می‌زنم. گفتم اين همون شانسیه که دنبالش بودم. دست رو موهام کشيدم. نمی‌دونستم چی برم بگم....

پا شد. من هم پاشدم. به سمت ميزش حرکت کردم. مکث کردم. ديدم از داخل کيفش می‌خواد يه چيزی در بياره. وايستادم تا ببينم چيه!
آره... اون عينک آفتابی خودش رو به چشم زد. عصای سفيدش رو باز کرد و... رفت.




1386-09-20, 10:00:00
بهنام اسلمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر