تا به حال با دختر های زیادی دوست بودم یعنی با سه نفر اما یکیشون با بقیه خیلی فرق داشت. دختری بود مهربون، جذاب و دوست داشتنی به نام پرستو.
یه روز سخت پاییزی بود و من تازه دانشگاه قبول شده بودم و با خستگی زیاد به خانه بر می گشتم که اون رو دیدم. درحالی که آشفته و گیج بودم بهم خندید و من هم بی اختیار لبخند زدم و بهش گقتنم سلام. و این سلام آغاز یک دوستی بزرگ و همیشگی بود.
هر روز یا بهم زنگ می زد و یا هم دیگر رو می دیدیم. اون در اوج زیبایی، نشاط، امید، شیطنت و من خسته زندگی. به حرفام گوش می داد و دایم لبخند می زد. بیشتر این من بودم که احساس نیاز می کردم به اون تا اون به من و تنها دلخوشی اون روزهای زشت پاییزی زیبایی با اون بودن بود.
یک سال از من بزرگتر بود.اون متولد 5 شهریور 1361 و من متولد 6 شهریور 1362.
دقیقا شب امتحان کنکور مادر و برادرش رو از دست می ده و با این حال دانشگاه شیراز مهندسی کامپیوتر قبول می شه اما هیچ وقت اونجا نمی ره و دیگه هم دنبال درس رو نمی گیره. نقاشی می کرد و گیتار می زد. می گفت می خوام یه نمایشگاه بزرگ از نقاشیهاش در آینده برگزار کنه و در طول اون برای بازدید کننده ها گیتار بزنه.
خیلی دوستش داشتم ولی هیچ وقت بهش نمی گفتم اونهم بهم هیچی نمی گفت اما معلوم بود دوستش دارم و دوستم داره.
هی با خودم فکر می کردم و به پرستو هم می گفتم که: پرستو روز اول چرا بهم لبخند زدی.... و جوابش فقط یک لبخند بود و یک لبخند.
همیشه با خودم فکر می کردم که دوستی ما تا کی خواهد ماند و وقتی ازش می پرسیدم اول یک لبخند بود و بعد باز لبخند.
یه روز بهم زنگ زد و گفت بهنام امروز برم تولد دوستم؟ گفتم این چه حرفیه پرستو تو مختاری که هر جا دوست داری بری و اجازه ی تو که دست من نیست. گفت: چی بپوشم؟ گفتم اونی که بیشتر بهت می یاد. گفت کدوم؟ گفتم فلان چیز. گفت: پس اون رو هیچ وقت نمی پوشم مگر اینکه با تو باشم.
یه روز دعوتش کردم خونه و با خانواده من آشنا شد و همین طور هفته بعد پدر پرستو من رو به یه رستوران دعوت کرد. چيزی که اونجا ديدم پدری بود مهربان تر، جذاب تر و دوست داشتنی تر از خود پرستو. و وقتی همین افکار رو به پدر پرستو گفتم تنها چیزی که شنیدم یک لبخند بود.
پدرش بهم گفت بهنام خان بنده به خاطره اینکه شادی رو دوباره به پرستو برگردوندید ممنونم. و من که همیشه پرستو رو شاد و با شیطنت های قشنگم می دیدم برام خیلی تعجب آور بود. چون من هِچ کاری برا پرستو نکردم چون لازم نمی دونستم و چون احتياج نداشت.
از اون موقع راحتتر با هم ارتباط داشتیم هر وقت می خواستیم بریم بیرون با ماشین می اومد دم خونمون و سه بار بوق میزد. می گفت اولیش یعنی بهنام جون بیا پایین، دومیش یعنی بهنام زود باش دیگه و سومیش یعنی پدرسوخته مگه من الاف توام......
یک روز بهم زنگ زد و کلی گریه کرد. بهش گفتم پرستو چی شده؟؟ گفتم یاد مامان و داداشت افتادی؟ گفت می دونی اونها چه جوری مردن؟ و من که تا اونروز در این مورد چون فکر می کردم ناراحت بشه چیزی ازش نپرسیده بودم گفتم نه برام تعریف کن. و اون گفت: شب کنکور بود و من که هیچ وقت بهونه گیری نمی کردم به مامانم گفتم من مداد اتود می خوام و می شه الان برام بخری؟ اون هم رفت با داداشم رفت با داداشم که اسمش پویا بود و 4 سال بیشتر نداشت. با اون رفت اما تصادف نگذاشت که اون ها برگردن... و پرستو در حالی که گریه اش شدید تر شده بود ادامه داد: وقتی جنازه پویا رو بغل کردم تو دستای کوچک مشت شدش یک مداد اتود آبی رنگ بود.
اون لحظه من هم تنم لرزید و گریه کردم طوری که تا به اون وقع هیچ وقت اینقدر متاثر نشده بودم. ازش خواستم بیاد بریم سر خاک اونها، قبول کرد. اون شب ما تا ساعت 2 شب بیرون بودیم سر خاک، پرستو خیلی گریه کرد و اون موقع بود که فهمیدم آدمی که تمام وجودش جذابه گریه کردنش هم می تونه جذاب و دوست داشتنی باشه.
یه روز عصر دوباره بهم زنگ زد و باز هم گریه کرد گفتم پرستو باز یاد مامان کردی؟ گفت اون که همیشه به یاد من هست... گفتم یعنی چیز دیگه ای هم هست که از بابت اون ناراحت باشی؟ گفت آره، گفتم بگو، بگو چیه ای برام توضیح بده. مکث کرد و بعد جواب داد که نمی تونه بگه. گفتم پرستو من که همه چیز زندگیم رو برات تعریف کردم و تعریف می کنم، تو چرا نمیخوای... وسط حرفم پرید و گفت: بهنام من هم همه چیز رو گفتم و بدون هیچ کس جز تو نمی دونه که من از چیز دیگری هم هست که ناراحتم...
از اون روز به بعد ما بیشتر و بیشتر با هم بودیم و همش خنده و محبت و دوست داشتن بود.
دوستی ما 4 ماه و 4 روز طول کشید. اون رفت بدون اینکه بفهمم چی شد و کجا رفت.
نمی دونستم چه کار کنم تلفنشون رو کسی جواب می داد و می گفت ما تازه اومدیم اینجا و شخصی به نام پرستو نداریم و نمی دونیم ساکنین قبلی کجا رفتن.
خیلی سعی کردم اما نشد که بشه. و اون تا امروز که این خاطراتم رو مرور می کنم هیچ خبری ازش نیست.
آخرین باری که دیدمش تو یه پارک بود شام رو با هم خورده بودیم و گفتیم بریم قدم بزنیم. اونروز پرستو مثل همیشه نبود، همه چيزش فرق داشت. حرف زدنش، رفتارش و حتی لباس پوشیدنش. بهش گفتم و اون پرسيد بهتر شدم یا بدتر گفتم معلومه که بهتر و اون دوباره فقط یک لبخند زد.
پرستو گفت: بهنام امروز می خواستم برات یه هدیه بخرم
گفتم خوب خريدی
گفت نه
گفتم حالا به چه مناسبتی می خواستی برام هدیه بدی؟
گفت به مناسبت اینکه دوست داشتم.
پرسیدم: دوستم داشتی یعنی الان نداری؟
گفت: چرا بهنام داشتم، دارم و خاطرات با تو بودن رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.
یه بار دیگه سئوال همیشگی رو ازش پرسیدم: پرستو فکر می کنی دوستی ما تا کی ادامه داره؟
منتظر یک لبخند بودم اما این دفعه بهم گفت این ما هستیم که تصمیم می گیریم تا کی همدیگر رو دوست داشته باشیم؟ گفت اگه تو من رو برا همیشه دوست داشته باشی من هم ...
پریدم وسط حرفش گفتم خوب معلومه که..
و این دفعه اون وسط حرفم پرید و گفت حتی
گفتم حتی چی؟
گفت حتی اگه همین الان تا آخر عمر همدیگر رو نبینیم باز هم ...
گفتم هیچ چیز نمی زاره ما از هم جدا بشیم
وایستاد ساعت حدود یازده شب بود. هوا تاریک و سرد. من هم وایستادم برگشت و به من ذل زد. من هم همینطور و بعد از کمی مکث دستاش رو دور گردنم انداخت فشارم داد و طوری که صداش می لرزید گفت اگه چیزی باعث جدایی شد؟ من که هول شده بودم و می ترسیدم سریع گفتم آره اگه هیچ وقت دیگه هم نبینمت و با هات حتی حرف نزنم دوستت خواهم داشت با تو هستم با افکار تو و با خاطرات تو
سرش رو از سینه هام برداشت و گفت بهنام آرزو می کنم خوشبخت بشی و باز همون لبخند قدیمی رو روی صورتش دیدیم.
آره، از اون موقع بود که ندیدمش فکر می کردم شب عید بهم زنگ بزنه اما انتظارم بی نتیجه بود. شب عید خیلی گریه کردم. فکر اینکه نمی بینمش افسرده ام کرده بود. حالم از خودم به هم می خورد و قتی به این باور می رسیدم که چرا نفهمیدم اون می خواد جدا بشه چرا نفهمیدم مشکل اون چیه چرا نفهمیدم چرا..............................................
اما دیگه انتظارش رو نمی کشم. تصمیم گرفتم به این باور برسم که برا همیشه اون رو از دست دادم و باید زندگی خودم رو ادامه بدم و دادم.
بعضی وقت ها که یادش می یوفتم با خودم می گم اگه همین الان بهم زنگ بزنه، اگه وقتی زنگ بزنه که من با دختر دیگه ای دوست باشم، باید چه کار کنم؟ و البته به جوابی هم پیدا کردم.
بعضی وقت ها فکر می کنم بهش دروغ گفتم و من نمی تونم برا همیشه دوستش داشته باشم، اومدم مقایسه کردم دیدیم خانواده ام رو می تونم برا همیشه دوست داشته باشم پس .. اما خوب اون با خانواده ام فرق داره. اما سعی می کنم به عنوان یک دوست خوب همیشه به یادش باشم. و براش آرزوی شادی و خوشبختی کنم. چون اون برام این آرزو رو کرد.
پرستو شاید زاده افکار و تخیلات کودکانه من باشه اما چیزی که هست اینه که اون شب آخر رو فراموش نمی کنم، یعنی نمی تونم فراموش کنم، نمی تونم اون قدم زدن رو اون بغل کردن رو اون دعای خوشبختی رو، و در نهایت اون بوسه های شیرین رو........... فراموش کنم.
1382-04-23, 10:00:00
بهنام اسلمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر