رويای ساده


کاش می شد همين الان تلفن رو برمی داشت.
بهم زنگ می زد و می گفت که امشب با هم باشيم.

می رفتيم افطار می کرديم. بعدش در يک پارک، در حالی که دستم رو می گرفت باهم قدم می زديم.

يا روی يک صندلی می نشستيم، حرف می زديم.

و در آغوش می گرفتمش و دزدانه می بوسيدمش
و...




1389-05-25, 11:26:01
بهنام اسلمی

پرده های دوستی


تا چند ماه پيش:
برای اينکه اذيت نشی، برای دوستانت بايد همه کار کنی و دوستان تو هم بايد برای تو همه کار کنند.

از چند ماه پيش:
برای اينکه اذيت نشی، برای دوستانت بايد همه کار کنی اما ازشون هيچ توقعی برای جبران نداشته باشی.

از چند روز پيش:
برای اينکه اذيت نشی، برای دوستانت بايد همه کار کنی اما ازشون نه تنها توقع جبران نداشته باشی، بلکه انتظار ظلم و نمک نشناسی هم داشته باش.

به زودی:
برای اينکه اذيت نشی، هيچ کس را دوست نداشته باش تا هيچ دوستی نداشته باشی تا براشون هيچ کاری نکنی و اونها هم هيچ کاری نکنند و نمک نشناس هم نباشند. چون هيچ کس قابل اعتماد نيست. و تنهايی راز در آرامش بودن است.





1389-05-20, 12:15:32
بهنام اسلمی

من و جنگل



نمک آبرود، 11 ارديبهشت 89



1389-04-10, 16:42:12
بهنام اسلمی

قطار شهربازی


در زندگی افرادی هستند كه مثل قطار شهربازی هستند، از بودن با آنها لذت می‌بری
ولی با آنها به جایی نمی‌رسی.

ناشناس



1389-04-09, 13:30:21
بهنام اسلمی

پدربزرگ و مادربزرگ


باغ، سال ها پيش



1389-03-25, 17:18:32
بهنام اسلمی

يک دست


هانيه کبيری، سال ها پيش، آنديو



1389-03-25, 03:10:11
بهنام اسلمی

در آغوش تو


من در مدار زمین یک بار و تنها یک بار گم شدم
و آن هنگامی بود که در پناه تو آرام گرفته بودم
من زمان را به یاد ندارم
نمی دانم روز بود یا شب یا کدامین فصل
آیا سرد بود یا گرم ،زمستان بود یا تابستان
فقط می دانم که این تو بودی که مرا در پناه خود گرم نگه داشتی
نمی دانم تو بودی یا من در آغوش آسمان ها بودم. . .

ناشناس




1389-03-20, 13:34:16
بهنام اسلمی

من و تنهايی


آدمی که مشهور نيست وجود ندارد.
يعنی وجود دارد اما فقط برای خودش و نه ديگران.
و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست.
و من از تنهايی می ترسم.

از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"
نوشته مصطفی مستور




1389-03-16, 01:09:47
بهنام اسلمی